به نقل از مرقومه بزرگمهر، برخلاف تصور رایج  آغاز مسلمان شدن ایرانیان در زمان عمر (خلیفه دوم) نیست بلکه به لحاظ تاریخی اولین گروه از ایرانیان  در زمان رسول اکرم (ص) به اسلام گرویدند. در آن زمان یمن جزء قلمرو ایران به حساب می آمد و ایرانیان ساکن یمن اولین دسته از ایرانیانی بودند که به دعوت پیامبر اسلام مسلمان شدند .  در شهر عدن آثار تاریخی بجای مانده از زرتشتیان وجود دارد .

تصرف یمن در زمان انوشیروان ساسانی

یکی از پادشاهان سبا یوسف ذونواس است که از ملوک حمیر بشمار می رود . وی در اواخر زندگی خود به دین یهود گرائید و مسیحیان آن خطه را قتل عام کرد . امپراتور روم برای اینکه انتقام مسیحیان را بگیرد و نفوذ خویش را بر سرزمین یمن (که از لحاظ تجارت با کشورهای شرقی موقعیتی ممتاز داشت ) ، مستفر سازد از پادشاه حبشه که دوست و همپیمانش بود خواست که به یمن هجوم برد و انتقام مسیحیان را بگیرد.

پادشاه حبشه سپاهی به فرماندهی  اریاط به سوی یمن فرستاد. اریاط یمن را بنام پادشاه حبشه تصرف کرد و فرماندار آن سرزمین شد.. بعدها میان او و  ابرهه که یکی از سرداران حبشه بود اختلاف رخ داد که ابرهه اریاط را کشت و بجایش نشست . چون ابرهه در این جنگ زخمی شد او را  اشرم نامیدند. اشرم یعنی مردی که بینی او پهن باشد .

وقتی ابرهه به حکومت رسید درصدد برآمد که موقعیت یمن را ترقی دهد. برای این منظور معبدی در صنعا پایتخت یمن ساخت تا زائران را از توجه به کعبه که زیارتگاه اعراب بود منصرف کند ، همین که دید مردم به معبد او توجهی ندارند در صدد برآمد کعبه را ویران کند ، بنابراین با سپاهی فراوان به سوی مکه هجوم بردکه لشگریانش به فرمان الهی گرفتار حمله ابابیل شد .

پس از مرگ ابرهه ، جانشینانش رسم عدل و داد را از یاد بردند و یمنیان را رنج دادند . یکی از ملوک حمیر بنام  سیف بن ذی یزن  به دربار قیصر روم پناه برد و از قیصر تقاضا کرد که حبشیان را از سرزمین یمن بیرون کند و یمن را در حوزه تسلط خود در آورد اما قیصر به سبب پیمانی که با پادشاه حبشه داشت این تقاضا را نپذیرفت.

سیف بن ذی یزن به نزد  منذر پادشاه حیره رفت که در آن روزگار تابع دولت ایران بود و از او خواهش کرد که وی را به دربار کسری انوشیروان ببرد. وقتی سیف به حضور کسری بار یافت از او خواهش کرد که یمن را از دست حبشیان خلاص کند . کسری به گفتار او توجهی نکرد و گفت :  سرزمین تو از کشور ما دور است و فایده ی آن کم است و ما بدان احتیاجی نداریم. پس از آن چند هزار درهم به سیف بن ذی یزن بخشید و او را مرخص کرد.

وقتی سیف بن ذی یزن از حضور کسری بیرون شد ، عطای وی را به دیگران بخشید. کسری از این قصه خبر یافت و بار دیگر او را احضار کرد.

در این بار سیف بن ذی یزن در حضور کسری سخنانی گفت که او را بر فتح یمن ترغیب کرد و برای آنکه مقدمات این کار فراهم شود انوشیروان با بوذرجمهر حکیم  به مشورت پرداخت و  به توصیه وزیر کاردانش  ، برای آنکه سربازان سپاه ایران در این راه تلف نشوند در نظر گرفته شد گروهی از زندانیان را برای جنگ به حبشیان بفرستند ، زیرا اگر زندانیان کاری از پیش بردند که چه بهتر و اگر تلف می شدند از این راه خسارتی متوجه سپاه ایران نشده بود. نقل است که بزرگمهر به انوشیروان گفت اگر زندانیان شکست بخورند حرجی بر مانیست اما اگر پیروز شوند همگان گویند جماعت زندانیان خسرو اینگونه هستند پس وای بحال لشگریان ایرانی .

بزم نوشیروان سپهری بود          کز جهانش بزرگمهری بود

بنابراین کسری هشتصد زندانی را به سرپرستی شخصی بنام  وهرز به سوی یمن فرستاد . وهرز مردی پیر و جهان دیده بود چنان که ابروانش از فرط سالخوردگی برهم افتاده بود و به زحمت چیزها را می دید . و هرز با سپاه خود در هشت کشتی به سوی یمن حرکت کرد و در هر کشتی صد نفر جای گرفته بودند. دو کشتی در راه غرق شد و ششصد نفر در شش کشتی به یمن رسیدند. وقتی یمنیان از آمدن سپاه ایران خبر یافتند سخت خوشحال شدند زیرا از ستمگری حبشیان در رنج بودند ، از این رو بسیاری از آنها به سپاه و هرز پیوستند.

وهرز و همراهانش با شجاعت جنگیدند و حبشیان را فراری داند. سیف بن ذی یزن از جانب کسری به حکومت یمن رسید ، وهرز به سوی ایران بازگشت . پس از چندی سیف بن ذی یزن بدست یکی از حبشیان کشته شد ، بنابراین بار دیگر وهرز ، اینبار با چهار هزار نفر به سوی یمن رفت و ریشه ی حبشیان را از آن سرزمین برانداخت و خود در آنجا حکومت یافت. پس از آن تا هنگام ظهور اسلام حکومت یمن تابع دولت ایران بود. از آن زمان حکومت یمن  در جنوب جزیرة العرب دست‌نشانده‌ی ساسانیان گردید و حاکمان و والیان آن، کسانی از مردم ایران بودند. ایام گذشت. در عصر حکومت خسرو پرویز، سرداری ایرانی به نام باذان پسر ساسان، از جانب شاه ایران، حاکم یمن شد

هنگامی که اسلام آشکار شد، نبی اکرم (ص) دعوت خود را آغاز فرمود. محمد (صلی الله علیه و آله) در سال ششم هجری، طی نامه‌ای خسرو پرویز را به اسلام دعوت کرد، اما خسروپرویز نامه‌ی حضرت‏ را درید و برای باذان (حاکم ایرانی یَمَن) نوشت که محمد را نزد وی بفرستد. باذان نیز دو نفر ایرانی به نام خسرو و بابوَیه را به مدینه فرستاد. هنگامی که خبر احضار پیامبر به ایران  به مشرکین قریش رسید، خشنود گشته؛ گمان کردند که محمد دیگر به پایان راهش رسیده است. نمایندگان باذان با حکمی که در دست داشتند، حضور پیغمبر رسیده؛ منظور خود را در میان گذاشتند. حضرت نیز اندک زمانی مهلت خواست. روز بعد که نمایندگان ایرانی خدمت پیامبر آمدند، حضرت، با خبری که از عالم غیب بدیشان رسید فرمودند که شیرویه دیشب پدرش خسرو پرویز را به  هلاک رسانده ، اینک شما به یمن بازگردید و به‏ باذان بگویید اسلام اختیار کند. اگر مسلمان شود حکومت یمن همچنان با او خواهد بود. آن دو نفر به‏ یمن بازگشتند و جریان را به باذان گفتند. باذان گفت: ما چندی درنگ می‏‌کنیم، اگر غیبگویی محمد درست بود، معلوم است که وی پیغمبر است. چند مدتی از این ماجرا گذشت که پیکی از تیسفون پایتخت ساسانیان رسید و نامه‌ای از طرف شیرویه برای باذان آورد ، باذان از قضیه‌ی کشته شدن خسروپرویز به طور رسمی مطلع و از صحت غیبگویی پیامبر شگفت‌زده گردید. شیرویه در نامه‌ی خود به باذان دستور داد که محمد را آزاد بگذارد و به هیچ‌وجه او را نرنجاند. در این‏ هنگام، باذان به همراهی جمعی از ایرانیان یَمَن که آنها را ابناء و احرار می‏‌گفتند مسلمان شد و اینان جزء نخستین ایرانیانی بودند، که وارد شریعت مقدس اسلام گردیدند.

 بلعمی وزیر دربار سامانیان می‌نویسد که باذان پسر ساسان پس از اینکه مسلمان شد، همه‌ی اهل یَمَن را نیز به اسلام فراخواند و اکثر اهل یَمَن به واسطه‌ی این مرد ایرانی، مسلمان شدند. پیامبر از شنیدن این خبر شاد گشته و برای باذان دعای خیر نمود.

منابع : تاریخ طبری ، تاریخ بلعمی و  تاریخ سیاسی اسلام(حسن ابراهیم حسن)